لچهمی نراین، شفیق اورنگ آبادی
لچهمی نراين شفیق:
بندة شفیق، راقم این نامه دلاویز و خادم سخن طرازان شور انگیز التماس می کند که علت غایی تألیف کتاب، بقای نام و پایداري آثار در جولان گاه ایام است؛ لهذا به تحریر قدری از احوال خود درین صحیفه می پردازد و نام خود را پای نام صدر نشینان محفل سخن می سازد. این مشت خاک که لچهمی نراين اصلش از قوم کهتری است، در بلدة اورنگ آباد دکن چهرة هستی بر افروخت و از بدو شعور تا حالت تحریر به یمن تربیت آزاد بلگرامی، مدظله السامی، ذخیره سخن شناسی اندوخت و در این ایام در سلک ملازمان نواب عالی جاه جلال بن آصف جاه ثانی ناظم حال ممالک دکن، دام اقباله، بن نواب آصف جاه بن نواب غازی الدین خان فیروز جنگ بن نواب عابد خان، رحمِ الله تعالی، منتظم است و به دامن دولت این نظر یافته لطف الهی و مظهر اتم فیوضات نامنتهای معتصم از این جهت این نامه را به نام نامی پرداخته و دیباچه کتاب را به القاب مستطاب مزین ساخته، اکنون قلم شکسته رقم بیتی چند از مؤلف به عرض می رساند و اشکی چند بر رخسار ورق می افشاند:
گرچه اي دوست ندیدم چمن روی ترا دایم از باد صبا می شنوم بوی ترا
هر که آنجا برود باز نگردد هر گز هست آيین گلستان ارم کوی ترا
بر زمین آمده از دور زمین بوس کند ماه نو گر گذرد* گوشة ابروی ترا
سنبل تازه و تر دود شود چشم مرا گر نبینم به چمن سنبل گیسوی ترا
خواهد از گوشة چشمت نگه لطف شفیق
آرزويی به ازین نیست دعــا گـوی ترا
*
راقم الحروف، غزل حضرت آزاد که در حق کوه شاه مردان واقع حیدر آباد فرموده اند، مخمس کرده، الحال تراجم شعرا را برین مخمس که مشتمل بر منقبت جناب ولایت مآب است، ختم می کنم این گفتگوی سامعه نواز از زبان خامه را مهر می زنم:
قبلة عارفان جناب عتیق خلف مرتضی علی التحقیق
کرد از کلک عنبرین تنمیق سحری پا گذاشتم به طریق
با جهان دیده اي رفیق شفیق
رهگرا می شدم به هر راهی گه به نهری و گه لب چاهی
می نمودم چه سیر دلخواهی ناگهان رو نمود درگاهی
همه تعمیر او به طریق انیق
وه چه درگاه مهبط انوار آسمانی ز ثابت و سیار
خاک او سرمة اولی الابصار گرد او جمع مردم اقرار
حجله در بحر اعتقاد و طریق
چمنی دیده شاد گردیدم چون گل نو رسیده خندیدم
از دهانی ز خلق چون دیدم از یکی زان گروه پرسیدم
کاین چه جايست و این کدام فریق
الله الله چه جای روح افزاست چه مکان مقدس و اعلی است
راست ارشاد کن به من چه جاست گفت این آستان شیر خدا ست
گر زیارت کنی زهی توفیق
چون نظر بر عمارتش کردم فهم پنهان بشارتش کردم
امتثال اشارتش کـردم پیش رفتم زیارتش کردم
اشکها ریختم به رنگ عقیق
خواستم از جناب شاه مدد فیض اندوختم فزون از حد
تا کند حسن اعتقادم رد مرد همره در مؤاخذه زد
گفت ای دورتر ز فکر عمیق
پور عمران مگر به هند آمد شیر یزدان مگر به هند آمد
سرّ میدان مگر به هند آمد شاه مردان مگر به هند آمد
که تو این حرف را کنی تصدیق
گوش کردم چو حرف بیهودا خواستم سیلی اي زنم به قفا
حلم من عاقبت نداد رضا بیت آزاد باز ربود مرا
خواندمش عاشقانه پیش رفیق
من که فايز به نور عرفانم عشق مولی است جزو ایمانم
نبود احـتیـاج بـرهـانم هر کجاایم اوست، قربانم
عاشقان را چه کار با تحقیق
خدا را شکر کز کلک بیانم به خوبی رو نمود انجام نسخه
شفیق از هاتفی تاریخ پرسید برای ختم گفت «اتمام نسخه»
(1197)
دانشیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه یزد